جدیدترین غزل از شاعر دیده بانی ناصر رزمجو

ناصر رزمجو

ناصر رزمجو

همواره راز بوسه هایم فاش می ماند

یعنی به روی گونه هایت جاش می ماند

 

ازابروانت تیزی شمشیر می رفت

خونریزی چنگیز بر منقاش می ماند

 

هم تو به قول خود عمل کردی و هم من

یعنی که هرکس حرف می زد پاش می ماند

 

گفتم برو آرام گفتم بغض کردی

آخر کجا این حرف به پرخاش می ماند

 

بی شعر در وصفت یقین از یاد می رفت

سهراب اگر یک عمر هم نقاش می ماند

 

مطالب مرتبط با این نوشته:

.

برای ارسال دیدگاه:

1- دیدگاه را خود را بنویسید البته شامل مطالب توهین آمیز و ... نباشد.

2- نام خود را بنویسید.

3- نوشتن ایمیل الزامی می باشد اگر ندارید از این ایمیل استفاده کنید: a@b.com

4- نوشتن سایت الزامی نمی باشد می توانید آن را رها کنید و در آخر بر روی "فرستادن دیدگاه" کلیک کنید.

.

 

۲ دیدگاه

  • محمد

    زیبا بود

    ممنون

  • احمد رسولی

    خاطره ای جالب از شهیدی که نماز نمیخواند
    خادم الشهداء؛ تو گردان شایعه شد نماز نمی خونه گفتن :«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده»…

    تو گردان شایعه شد
    ـ نماز نمی خونه

    گفتن :
    «تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده»

    باور نکردم و گفتم :

    «لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خونه»

    وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم

    با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم
    تا سرحرف را باز کنم
    ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی…

    لبخندی زد و گفت :
    «یادم می دی نماز خوندن رو»

    ـ بلد نیسی ؟
    ـ نه، تا حالا نخوندم

    همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی
    که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم

    توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم

    هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.
    با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *