داستان زیبا و خواندنی “پدرام ریشو” اثر سجاد شکور

داستانی که در زیر می خوانید اثر زیبا و خواندنی سجاد شکور ، دانشجوی دیده بانی می باشد که قبلا نیز چندین مقاله برای ما ارسال کرده اند. پیشنهاد می کنم حتما این داستان را بخوانید و با نظرات خود این جوان قلم به دست را به سوی آینده بهتر در این زمینه راهنمایی کنید.

سجاد شکور


پدرام ریشو قسمت ۱:

– اسمت چیه:
– پدرام
– میدونی این چندمین باریه که گرفتنت؟
– بله جناب سرهنگ دوزادهمین بار
– جرم هات چی بوده؟
– من همه کار کردم جناب سرهنگ ولی هیچ موقع کاری به ناموس مردم نداشّم
– بازم خوبه برو ولی دیگه نمیخوام ببینمت اگه یه بار دیگه کار خلاف کنی کاری می کنم تا آخر عمرت بیوفتی الوفتونی مفهومه؟
– بله مفهومه
پدرام،یه خلافکار حرفه ایه با یه ریش بلند که معروفه به پدرام ریشو.همه کار کرده از دزدی و عربده کشی گرفته تا کتک کاری با پلیس اما به قول خودش هیچ موقع کاری به ناموس مردم نداشته چون غیرت داره.تا حالا هم کسی جرأت نکرده نگاه چپ به مادر و خواهراش کنه.خودش میگه شانس آورده فقط ۱۲ بار گرفتنش تو خیلی از موارد طرف ترسیده ازش شکایت کنه
.
.
.
– سلام ننه
– سلام و زهر مار باز کدوم گوری بودی؟باز گرفتنت؟کی می خوای دست از خلاف برداری؟ برو یه کار درست و حسابی پیدا کن تا کی می خوای نون حروم بریزی تو گلمون؟ ای خدااااااااااا من آخرش می میرم از دست این بچه بیا منو بکش تا راحت شم
– ننه غصه نخور این آخریش بود
– برو گمشو پسره ی لات صد دفه گفتی آخریشه کی می خوای آدم شی کِی؟
هر دفه که پدرامو می گیرن به ننش میگه این آخریشه.بابای پدرام یه کفاش بود که شیش هفت سال پیش مُرد بعد اون پدرام که ۱۸ سالش بود کفاشی می کرد که رفیقاش گولش زدند و رفت تو کار خلاف ننش هم وقتی فهمید بچش رفته تو کار خلاف شروع کرد به خیاطی پولی که پدرام بهش میده میندازه تو صندوق صدقه البته جوری که پدرام نفهمه
.
.
.
– کجا بودی پسر؟پیدات نبود؟باز توبه کرده بودی یا رفته بودی آب خنک بخوری؟
– زندان بودم
– ههههههههههه خوشم میاد خوشم میاد مردی.مردی که نره زندان مرد نیست نره
– میخوام توبه کنم ننم داره دق می کنه
– برو پسر کسی که میره تو کار خلاف دیگه جا نمیزنه تو مال توبه نیستی تو از خودمونی ههههه
– صد دفه بهت گفتم وقتی بالایی نیا بیرون اینقد ضایع میخندی همه میفهمن چته
– بزار بفهمن کاکو بزار بفهمن ایهاالناس من ماری زدم حرفیه ها حرفیه هههههههههههههههه
– برو گمشو نمیخوام ریختتو ببینم
– چشم آقا جون چشم برادر جون چشم توبه گر ههههههههههه


پدرام ریشو قسمت ۲ :

– سلام داش سعید کجایی؟
– سام و لیک پدرام گل و گلاب با بچه هام داریم پلی میزنیم
– مرتیکه گنده مگه بچه ای پاشو کارت دارم
– اذیتم نکن دارم بازی می کنم چیکارداری؟
– پول لازمم بیا بریم جلو عابر جیب بزنیم
– واسه این کار وقت زیاده شب میریم
– خاک تو سرم که رفیقای بیشعوری مثل تو دارم. شب نگی کار دارم
– نه داش خیالت جم
سعید یکی از رفیق پایه های پدرامه اینم سابقه داره ولی نه به اندازه پدرام کلا اکثر رفیقای پدرام ازش حساب میبرن
.
.
.
– یواش تر برو مگه جن دنبالته؟
– حال میده سلام خانمی شماره بدم؟
– صد بار بهت نگفتم کاری به ناموس مردم نداشته باش نفهم؟
– جوش نیار عادتمه
– بی تربیت کثافت برو به آبجیت شماره بده
– بزنم تو سرت بی ناموس یه ضعیفه داره بهمون فحش میده
– خب حالا ضعیفست دیگه یه چی واس خودش میگه
جر و بحث این دو تا همیشگیه تمومی هم نداره
– همین جا منتظر باش موتورو خاموش نکنی اومدم سریع گازشو می گیری
– دفه اولم که نیس میدونم
– چون حواس پرتی میگم
.
.
– آی دزد آی دزد بگیرید دزدو بی شرفا لعنتیا
– گازشو بگیر
دزدیدن مال یه بدبختیو ولی از بخت بد اونا گشت بسیج با یه موتور و هفت هشت ده نفر از کوچه بغل بانک داره میاد تو خیابون
– چی شده؟ دزدا کوشن؟
– اوناش اون موتوره
– شما با موتور برید دنبالشون ما هم دو تا ماشین می گیریم میایم
– سگ تو روح بسیجیا دارن میان دنبالمون زود باش
– باشه شلوغش کردی از این تندتر نمیشه
– لای ماشینا برو دقت کن نزنی به فنامون بدی
– حواسم هست
– آی خوردیم به ترافیک چیکار کنم؟
– برگرد عقب برگرد عقب از اونور راه هست
– بسیجیا رسیدن تو موتورو ببر اونور دوتاشونو میزنم میام
موتور بسیجیا رسید پدرام فکر می کنه فقط همین دوتان ولی بقیه پشت سرشون هستن.بسیجیا هم از این آموزش دیده ها، به این راحتی ول کن نیستن.بقیه هم رسیدن دیگه کار از کار گذشته
– بیا زود باش ولشون کن
– نمیزارن آشغالا
– از یه ور ماشینا هستن از اونورم بسیجیا جلو پدرام و گرفتن که سمت موتور نره سعید هم که ترسو تر از این حرفاست که دعوا کنه اون کار اصلیش جیب بریه خلاصه اینکه بقیه هم رسیدن
– من رفتم مواظب خودت باش
سعید رفت و پدرام بدبخت گرفتنش
بسیج می تونه تو گشت هاش تو محله دزدی رو بگیره ولی گرفتن یه دزد تو خیابون غیر قانونیه ولی خب بسیج این محله این کارو انجام میده و از اونجایی که خلافکارا نمی دونن قضیه چیه چیزی نمیگن.هدف فرمانده بسیج این پایگاه از این کار خود شیرینی برای بالا دستی هاشه


پدرام ریشو قسمت ۳ :

– اسمت چیه؟
– پدرام
– فامیلت؟
– کوروشی
– سابقه داری؟
– نه دفعه اولم بود
– از ریخت و قیافت معلومه الآن معلوم میشه.محمد بیاید اینو ببریم کلانتری
بسیج وقتی متهمی رو می گیره اول به بالا دستی هاش گزارش میده بعد اونو می بره کلانتری
– نبرید جون ننتون نبرید
– چرا؟ مگه نمیگی دفعه اولته یه چند وقتی میری زندان زودم بر می گردی اگه رضایت شاکی بگیری دیگه کاریت ندارن
– برادر من سابقه دارم ببرینم معلوم نیست چی بشه
– آها پس سابقه داری.ما کاری نداریم باید شاکیتو راضی کنی.محمد شاکی رو بیار
– سلام و علیک برادر ممنون که این دزد کثیفو گرفتید مادر مرده مگه تو زن و بچه نداری؟خواهر و مادر نداری؟کی خرج اونا رو میده؟فکر نمی کنی مردم میخوان خرج زن و بچشونو در بیارن؟کسی مال خودتو بدزده چت میشه؟ها بزنم تو صورتت لندهور
– آقای عزیز آقای عزیز بشین سر جات شما برو شکایت کن ما هم می بریمش کلانتری
– کلانتری؟ نه جون ناموستون نه به خدا اشتباه کردم غلط کردم گوه خوردم بزن تو سرم بزن تو گوشم نبر تو رو به خدایی که می پرستی نبر
میگن توبه گرگ مرگه اینم از پدرام خیلی از شاکی هاشو همینجوری راضی کرده ولی خودشم میدونه اینو راضی نکنه خیلی واسش بد میشه از اونور ننش عاقش می کنه و دیگه تو خونه راهش نمیده از اونورم معلوم نیست چقد واسش ببرن
– اشتباه کردی قبل اینکه بدزدی نمیدونستی کارت اشتباهه؟ الآن که گرفتنت فهمیدی؟ نه من رفتم برادر مواظب باشین در نره
پدرام سریع از جاش بلند میشه
– آقا غلط کردم گوه خوردم
پدرام راستی راستی داره گریه می کنه
– خودم نوکریت می کنم هر کاری بگی می کنم خداوکیلی هر کاری بگی می کنم فقط شکایت نکن جون بچت شکایت نکن
– آقای موسوی آقای موسوی چند لحظه تشریف میارید
آقای موسوی یعنی فرمانده بسیج از اتاق میره بیرون
– چی شده؟
– آقا زنگ زدن گفتن سردار نقدی بی خبر اومده شیراز میخواد ملاقاتی با فرمانده ها و نیروهای گشت شب داشته باشه
– خب؟
– خب آقا گفتن باید از تمام پایگاه ها تا جایی که میتونن نیرو جمع کنن بیارن ناحیه
– خب نیروهامونو می بریم کاری نداره
– خب آقا گفتن روحانی مسجد هم باید باهاشون باشه
– روحانی مسجد؟اونو واسه چی میخوان؟حاج آقا رفته مسافرت
– ظاهرا میخوان آمار بسیجیا رو از روحانی بگیرن ببینن چقدشون مسجد میان از نظر دینی تو چه وضعیتین
– حاج آقا فضلی چه وقت مسافرت بود
– میخواین با این دوتا چیکار کنید؟
– نمی دونم نمی دونم برو پیش بچه ها ببینن کسی روحانی نمی شناسه بگیم این روحانی محلمونه
.
– خب آقایون چی شد؟
– من شکایت دارم از این آقا تا هم نبرمش زندان ول کنش نیستم
– آقا شما که پولتو پس گرفتی دیگه چی از جونم می خوای؟
– چی؟میای دزدی می کنی بعد میگی چی از جونم می خوای؟غلط کردی مرتیکه دزد.اگه از اینجا بیای بیرون بازم میری سراغش
– آقا نمیرم ناموسا نمیرم
– میری خوبم میری معلوم نیست دفه بعد بگیرنت یا نه
– راستی فامیل شما چیه؟
– خاکی هستم
– ببین آقای خاکی شما هر موقع بخوای می تونی شکایت کنی این آقا هم هیچ کاری نمی تونه بکنه
– خب آقا بیاید بریم کلانتری بعدش من شکایت می کنم
– نه آقا تو رو خدا نبرید به حضرت عباس نبرید گرفتار میشم
و پدرام باز گریه می کنه
– آقای موسوی یه لحظه تشریف میارید
– چی شد کسی رو پیدا کردی؟
– نه
– یعنی چی نه؟این همه بچه بسیجی داریم تو فامیل یکیشون آخوند پیدا نمیشه؟
– تو فامیل بعضی هاشون هست ولی خوابن یکی دو نفری هم بیدارن ولی میگن اهل دغل بازی نیستن
– بابا یه شب هستا نمیخواد بگن که حتما روحانی همین مسجد هستن یا نه
– خب چجوری در مورد نیروها توضیح بدن؟ مجبور میشن دروغ بگن دیگه
– پس زنگ بزن ناحیه بگو ما روحانی نداریم بگو رفته مسافرت
– آقای موسوی حواستون هست؟ اگه بدون روحانی بریم از امتیاز پایگاه کم می کنن و…….
امتیاز پایگاه کم شدن یعنی فرمانده اون پایگاه بی عرضه بوده حالا این درسته تقصیر آقای موسوی نیست ولی طبق قانون وقتی بسیج گشت داره روحانی حتما باید باشه تا اگه اراذل و اوباشی رو گرفتن روحانی بیاد راهنماییش کنه.اینا اومدن گشت در صورتی که روحانی نیست.هر گشت امتیازی برای پایگاه محسوب میشه بخاطر همین بدون روحانی هم اومدن.اونا طبق گزارششون به ناحیه امشب گشت داشتند و حالا که روحانی ندارن یه کار غیر قانونی انجام شده.وقتی هم که روحانی رو نبرن، ناحیه کلا بهشون شک می کنه و…
– تنها یه کاری می تونیم بکنیم؟
– چی؟
– یکی از بچه ها رو جای روحانی بزاریم
– بچه ها؟روحانی بدون ریش مگه میشه؟
محمد یکم فکر می کنه
– پس مجبوریم یه کار دیگه بکنیم
– چی؟
– این لندهور رو جای روحانی معرفی کنیم
فرمانده جا می خوره گنده لات محله رو جای روحانی معرفی کردن!!!!!!!!بگه خراش های روی صورتش جای چیه.اصلا اگه یه سوال شرعی بکنن و این بلد نباشه چی.هزاران سوال همینجوری از ذهن فرمانده می گذره ولی آقای موسوی یه آدم جاه طلب هست.کارهای غیرقانونیش در همین حده که بدون روحانی برن گشت یا از متهم بیگاری بکشن.بردن یه خلافکار ریسک بزرگیه ولی آقای موسوی مجبوره
– فکر بدی هم نیست


پدرام ریشو قسمت ۴ :

– چجورید می خواید آقای خاکی رو رد کنید؟
– تو برو به بچه ها بگو یه لباس واسه حاج آقامون آماده کنن بقیش حله
.
– آقای خاکی شما یه دقیقه تشریف بیارید
– بله برادر
– ببین آقای خاکی عزیز اگه امکانش هست شما امشب شکایت نکنید
آروم در گوشش
– می خوایم حالشو بگیریم شما فردا شکایت کنید
– واقعا؟ من خیالم راحت باشه؟
– آره عزیز من شما فردا با خیال راحت میرید کلانتری و شکایت می کنید
– چشم من به شما اعتماد می کنم فردا تو کلانتری با متهم می بینمتون
– باشه بفرمایید شبتون خوش
– شب شما هم خوش
.
– خب آقای کوروشی لقبت چیه؟
– پدرام ریشو
– پدرام ریشو، حتما بخاطر ریش بلندت! همیشه ریش می زاری؟
– بله شده تا یک سال هم نزدم
– خیلی هم خوب
– طرف چی شد؟
– ردش کردم
– چرا؟
– چون می خوامت
– یعنی چی؟
– یعنی باهات کار دارم
– چه کاری؟
– به جای خوبی رسیدی چه کاری! الآن می فهمی
– آقای موسوی یه لحظه
آقای موسوی از اتاق رفت بیرون
– چی شد؟
– پیدا شد بفرمایید
– اوووه مال کی هست این؟
– یکی از بچه ها پدربزرگش آخوند بوده به رحمت خدا رفته خیلی چاق بوده.فکر کنم به این یارو بخوره
– خوبه بدش بینم..اوهوم خوبه.تو به بچه ها بگو آماده باشن کم کم میریم
– حالا شما طرفو راضی کنین
– راضی میشه تو برو
.
– اینو ببین
– دستام بستست
– آها ببخشید
– لباس آخونداست؟ می خوای لباس آخوندا تنم کنی که چی بشه؟
– می خوام آخوند شی
– هههه ههههه آخوند شم واست دلقک بازی در بیارم؟
– دقیقا همیینو می خوام دلقک بازی بلدی؟
– برو آمو مسخرم کردی؟ چی از جونم می خوای؟این کارا یعنی چی؟ چرا یارو رو رد کردی بره؟
پدرام کلافه شده نمی دونه چه اتفاقی داره میوفته یکم داره می ترسه
– گفتم که می خوام آخوند شی همین
– آخوند شم که چی بشه؟
– که با ما بیای جایی
– کجا مثلا؟
– ناحبه بسیج
– اونجا چه گوهی بخورم؟
– هیچ گوهی نمی خواد بخوری
آقای موسوی از رو صندلیش بلند میشه و رو صندلی بغل پدرام می شینه
– ببین کوروشی مثل بچه آدم این لباسو تنت می کنی با ما میای ناحیه منم بهت قول میدم دادگاهیت نکنن.خاکی فردا میاد کلانتری.من با جناب سرهنگ رفیقم.بهش میگم شاکی رو راضی کنه خوبه؟
– اگه راضی نشد چی؟
– اگه من تونستم امشبو راضیش کنم جناب سرهنگ هم می تونه فردا راضیش کنه خیالت راحت باشه
– می خوای من بیام ناحیه چیکار کنم؟ من تو عمرم یه رکعت نمازم نخوندم هیچی هم از دین و دیانت نمی دونم
– می دونم اونجا هیچ کاری نمی خواد بکنی تو اینا رو بپوش تو راه بهت میگیم
– اگه خرابکاری کردم چی؟
– تو یه پدرسوخته ای هستی که خرابکاری تو کارت نیست.مطمئنم از پسش بر میای کار خاصی نمی خواد بکنی بپوش بیرون منتظرم
– ببین تا قسم نخوری باورم نمیشه
– حضرت عباسی راست میگم از حضرت عباس عزیزتر مگه داریم؟
– باشه الآن آمده میشم
پدرام آماده میشه.لباس آخوندی خیلی بهش میاد اگه کسی ندونه فکر می کنه سال ها تو حوزه بوده و از اونایی که همه چی رو کامل بلدن.تو ماشین کاملا توجیهش می کنن که چه کارایی باید بکنه چه کارایی نکنه.کی فکر می کرد پدرام روزی لباس آخوندی بپوشه؟حالا پدرام میره حوزه تا به سردار نقدی بگه منم حاج آقا پدرام.بله حاج آقا پدرام کوروشی.بچه بسیجی ها به آقای موسوی میگن حداقل اسمشو عوض کن ولی قبول نمی کنه میگه اینجوری بهتره مکنه یه اسمی بگیم که واسمون دردسر بشه


پدرام ریشو قسمت ۵ :

بسیجی ها به ناحیه می رسن.جانشین فرمانده ناحیه بسیج به استقبال فرمانده موسوی و همراهاشون میاد
– به به جناب آقای موسوی خوش اومدی ، حاج آقا خوش اومدی
– ممنون از شما
– چاکر برادر
– حاج آقا چقد باحالید. شما به تازگی روحانی مسجد شدید؟
آقای موسوی یهو دستپاچه میشه
– نه نه آقای سلمانی ایشون روحانی موقت هستن حاج آقا فضلی تشریف بردن مسافرت و ایشون فعلا جاشون هستن
– آها خیلی هم خوب ظاهرا شما خیلی ورزشکارید و اهل دعوا درسته؟ (با خنده و شوخی)
– بله حاجی. این خراشا که می بینی واسه دفاع از ناموسه ما آخوندا نمی زاریم این جوونای بی پدر و مادر دست به ناموس مردم بزنن
آقای سلمانی هم جا می خوره هم می خنده.آقای موسوی که داره سکته می کنه بقیه هم نفساشون تو سینشون حبسه
– بله بفرمایید داخل
چند دقیقه بعد و در جای خلوت
– نمی تونی حرف نزنی؟ مگه بهت نگفتم اینجا باید درست حرف بزنی اگه نمی تونی درست حرف بزنی اصلا هیچی نگو؟
– ببین فرمانده الآن من آخوندم اینقدم وز وز نکن کارمو بلدم
– اگه آبرومو بردی الله وکیلی کاری می کنم تا ده سال بیوفتی زندان
– اگه من برم زندان آبروی تو هم پیش اینا میره و معلوم نیس چه بلایی سرت بیارن پس خفففففف
تا حالا کسی جرات نکرده اینجوری با آقای موسوی حرف بزنه حالا خوبه پدرام اصل قضیه رو نمی دونه وگرنه معلوم نیست چیکار کنه.
مراسم تموم میشه و آقای سلمانی میاد تا با آقای موسوی و پدرام صحبت کنه
– آقای موسوی حاج آقا فضلی کی بر می گردن؟
– نمی دونم والا ولی فک کنم تا چند روز آینده برگردن
– حاج آقا راستی فامیل شما رو نپرسیدم ببخشید فامیلی شریفتون چیه؟
– کوروشی هستم برادر
– به به یه حاج آقا با فامیل ایرانی کمتر شنیده بودیم.شما جایی هم مشغول کار هستید؟
پدرام یه لحظه می مونه که چی بگه
– بله آقای سلمانی هیکل ایشونو نمی بینید.ایشون یه باشگاه بدنسازی دارن و اتفاقا از اونجایی که بسیجی ها رو خیلی دوست دارن واسشون مجانی حساب می کنن
– به باشگاه بدنسازی! یعنی هم حوزه میرید هم باشگاه داری می کنید خیلیم خوبه.تا قبل این نماز جماعتا رو کجا می خوندید؟
– چی عرض کنم حاجی.تا قبل از اینکه آقای فضلی برن کسی نمی دونست من حوزوی هستم و واسه اینکه ریا نشه به کسیم نگفته بودم فقط چند تا از این رفقای بسیجیمون می دونستن.الآنم می بینید دیگه عالم و آدم فهمیدن.خدا ما رو ببخشه الهی آمین
– به به عجب روحانی باحالی.حاج آقا یه خواهشی کنم زمین نمی ندازیش؟
– نوکرتم حاجی امر بفرما
پدرام به رسم عادتش اینجوری میگه
– (خنده) می خوام نماز ظهرا رو اینجا بخونید.ما مدت هاست روحانی نداریم
پدرام داره فکر می کنه اگه اینجا باشه دیگه از همه چی سر درمیاره و با مسئولای بسیج و سپاه رفیق میشه و اگه گرفتنش می تونه پارتی واسه خودش جور کنه ولی خب دیگه مثه سابق نمی تونه خلاف کنه
– باشه قبوله
آقای موسوی بنده خدا نمی دونه چیکار کنه کلا گیج و منگ شده
– (با عصبانیت) یعنی چی؟ چی قبوله؟ شما امام جماعت مسجد ما هستید نمی تونید جایی برید؟ چرا الکی قبول نمی کنید؟
– آقای موسوی عزیز برادر من این چه طرز حرف زدن با یه روحانی هست هر موقع آقای فضلی تشریف آوردن ایشون بیاد اینجا خوبه؟
– خب اشکالی نداره ولی ایشون میرن مراکز بچه های بی سرپرست اونجا نماز می خونن
– هههههه درسته اونجا می خوندم ولی الآن واسشون روحانی اومده، روحانی ثابت هم دارن دیگه نیازی به من نیست
چشمک پدرام واسه آقای موسوی
– پس حله دیگه مشکلی نیست.حاج آقا این نوع حرف زدنت و اخلاقت مارو کشته مثل بچه مشتی ها و لوتی ها حرف می زنی
– آقا ما رفیق مشتی و لوتی تا دلت بخواد داریم واسه همینه حرف زدنم اینجوریه خوبه خدایی؟
– معرکه است
– ما چاکریم
در راه برگشتن
– چرا قبول کردی؟ آخه مرتیکه دو تا سوال شرعی ازت بپرسن می تونی جواب بدی؟
– مرتیکه نه و حاج آقا میرم می خونم درساشو کاری نداره
– اگه به این راحتی بود همه می رفتن آخوند می شدن
– اگه سخت بود اینقد آخوند نداشتیم
و به همین راحتی پدرام ریشو میشه حاج آقای ناحیه بسیج.حالا یه چیز این وسط می مونه واقعا اگه دو سوال شرعی ازش بپرسن چیکار می کنه؟ پدرام واسه اونم فکرایی داره. اون تصمیم می گیره بره حوزه.یعنی از صبح تا ظهر حوزه باشه واسه نماز بره ناحیه، عصر هم به کارای خلاف خودش برسه
چیکار می کنه این پدرام


پدرام ریشو قسمت ۶ :

– سلام علیکم
– علیکم السلام و رحمه الله
– بفرمایید در خدمتیم
– اومدم آخوند شم
– به به پس اومدید طلبه شید
– بله
– لطفا این فرمو پر کنید
– چی هست؟
– فرم ثبت نامتون
– نمی خواد این سوسول بازیا، ثبت ناممون کن بره
– (لبخند) برادر عزیز انگار شما علاقه شدیدی به حوزه دارید
– ها؟ من؟ علاقه شدید؟
سرفه پدرام
– بله بله من شدیدا علاقه مند به برادران آخوند و حوزه دارم اوهوم اوهوم بله شما درست می فرمایید ولی من از این کاغذ بازیا خوشم نمیاد من فقط قصدم طلب رضای پروردگاره هدف دیگه ای ندارم جون خودت
– پس انگیزه شما اینه یه کاری در جهت رضای حق تعالی انجام داده باشید
– بله قربان
– خب چرا اومدید حوزه؟ می تونید هزاران کار دیگه بکنید
– ای بابا انگار شما متوجه نیستی.ببین داش من حوزه یعنی جایی که به خدا نزدیک تر میشی یعنی پارتیت پیش خدا کلفت تر میشه
– احسنت همین که شما نیتتون تقرب به خداست خیلی خوبه ولی برادرم این نزدیکی به خدا مراحلی داره
– چه مراحلی؟
– شما باید اینجا ثبت نام بشید بعد با شما مصاحبه می کنن اونوقت اگه قبول شدید می تونید برید حوزه
– یعنی یه خبرنگار میاد با من مصاحبه می کنه؟ نه نمی خوام مصاحبه کنم
– نه یعنی یه نفر از کارمندان حوزه چند سوال ازتون می پرسه
– چه سوالایی؟
– بعد متوجه میشید عجله نکنید حالا این فرمو پرکنید
.
.
.
آقای موسوی با جناب سرهنگ صحبت کرد اونم آقای خاکی رو راضی کرد تا از شکایتش صرف نظر کنه حالا کار پدرام راحت شده اون به راحتی می تونه به خلافاش برسه در صورتی که به ظاهر آخونده
– به به داش پدرام اینجا چیکار می کنی؟ مگه دیشب نگرفتنت؟
– به من نگو داش پدرام من حاج پدرامم
– هههه ههههه(خنده با صدای بلند) حاج پدرام، چه مسخره چی شده؟ قضیه چیه کلک؟
پدرام کل ماجرای دیشب و امروزو به سعید میگه
– اوووووه پس ملا شدی رفت
– آره ملا،آخوند،حاج آقا،روحانی، هر چی دلت خواست بگو
– یعنی خلاف ملاف تعطیل؟
– نه خنگول خلاف یعنی عشق یعنی زندگی
– میگی می خوام آخوند شم خلاف هم بکنم؟ مگه میشه؟ همه می شناسنت
– میگم خنگی بگو نه اولندش صبح تا ظهر اونجاهام عصرا آزادم. بعدشم نیاز نیست این طرفا کار کنیم میریم بالا شهر چه بدونم اینورا نمی پلکیم
– هاااا بله بله دیگه داری واسه خودت گرگی میشی
– قاطی گرگا که بشی گرگ میشی حالا کجاهاشو دیدی برنامه زیاد دارم
– فقط هوای ما رو هم داشته باش خدا وکیلی
– پدرام هیچ وقت رفیقاشو ول نمی کنه اینو بفهم
فردای اون روز پدرام میره حوزه و تو مصاحبه هم به هزار بدبختی قبول میشه. الآن رسما اون یه طلبه هست در صورتی که بچه های ناحیه بسیج فکر می کنن اون چندین سال تو حوزه بوده


پدرام ریشو قسمت ۷ :

پدرام با عبا و عمامه در حال عبور از خیابان
(اگه حوزه بفمه می برنش دادگاه ویژه روحانیت)
– مارمولک
.
– آخوند صیغه ای
(پدرام حواسش نیست عباشو برعکس پوشیده)
.
– ………….(فحش زشت) عوضی
– استغفراللهههه حیف بعضی فحشا تو دهن روحانیت نمیاد وگرنه (عصبانیت شدید پدرام)
– برو مفت خور پول ملتو خوردی واسه خودت هیکل جم کردی
– برو تا نزدمت
.
– سلام حاج اقا من چند سوال خدمتتون داشتم؟
– بفرمایید
– حاج آقا اگه دو پسر کنار هم باشن حکمش چیه؟
– حکمی نداره چه اشکال داره
– ای بابا حاج آقا الآن دیگه مثه قدیم نیست نمیشه دو پسرو کنار هم گذاشت
– خب باشن چیکار می کنن با هم؟
– کارای زشت
– استغفرالله برو گمشو مرتیکه لنگی
.
– قایق بادبانیت کو حاجی؟
– خونه شما جا گذاشتم
– خونه عمت آخوندک
– گمشو
– گرینف
پدرام در مسجد ناحیه
– سلام علیکم حاج آقا، چرا عصبانی هستید؟
– علیکم السلام چی بگم آقای سلمانی از دست این جوونا
– چرا حاج آقا؟
– یه آخوندو که می بینن هر چی از دهنشون در میاد میگن بهش
– شما باید عادت کرده باشید
– هر کی یه صبری داره حاجی
(خنده آقای سلمانی)
بعد از نماز در خیابان
– تقلبکم الله
(چشم غره پدرام)
.
– حاج آقا شب جمعست جوجه هات رنگی بشن الهی (دست به لب زدن به نشانه بوس)
– شما حواست به مرغت باشه نخورنش برادر
.
.
– سلام پدرام جون چرا اینقدر بی حالی؟
– تازه می فهمم این آخوندا چی می کشن نمی فهمم تا کی باید متلک بخورم
– حقته برادر حقته


پدرام ریشو قسمت ۸ :

در مسیر برگشت از حوزه
– حاج آقا خفه نشی یه وقت، یکم نفس بکش
– روحانیت این چیزا هم داره برادر
– در عوض لوله ی نفت و گاز هم تو جیبته؟
– ها کو؟
– خخخخخخخخخ یه دست تو جیبت بکن
اینو یکی از آخوندهای حوزه محض متلک بهش گفت
– شما هم تیکه بنداز حاجی
.
– صبح بخیر حاج آقا (چشمک به پدرام)
– توبه استغفرالله خجالت بکش دختر
– خجالت نداره حاجی مگه شما چشمک نمی زنی؟
– دخترهای امروزی چقدر بی ادبن
– دمت گرم حاجی ما شدیم بی ادب
.
– سلام حاج آقااا (مردی موتور سوار از راه دور)
– علیکم السلام حواست به جلو باشه (فریاد پدرام)
موتور سوار داشت به پدرام نگاه می کرد تصادف کرد
– هییییی نسل این آخوندا تموم بشه
– چیکار به آخوندا داری تو زدی تو ماشین من؟
– داشتم به اون آخونده سلام می کردم
.
حاج آقا یه لحظه ببخشید
– بقرمایید
– حاج آقا من یه جوون نسل سومی شما خودتونم نسل سومی هستید ظاهرا چرا اوضاع مملکت اینجوریه؟
– چجوریه؟
– این همه دزدی این همه اختلاس طرفو ده دفه می گیرن رشوه میده آزادش می کنن این چه وضعشه
– (پدرام یاد خودش میوفته) ببین برادرم شما باید صبر کنی کم کم همه چی درست میشه
– کی دیگه؟ طرف میلیارد میلیارد می دزده نمی گیرنش
– خب من چیکار کنم؟
– خب بگیرش
– مگه من مامور قانونم
– مملکت دست شماهاست دیگه هر کاری می خواین می کنین اینا رو هم بگیرید
– نمی دونم برادر
– اصن شما بگو چرا رئیس جمهور میگه تو کشور فقیر ندارم؟
– چه بدونم از خودش بپرس
– پ شما چه آخوندی هستی فقط بلدید پول ملتو بخورید (با عصبانیت)
(عمامه ی پدرامو از سرش بر می داره پرت می کنه تو جوی آب)
– واستا تا نگرفتمت اگه بگیرمت بلدم چیکارت کنم
وسط خیابون پدرام میوفته دنبالش بعد می بینه همه دارن نگاش می کنن و بهش می خندن بیخیال میشه


پدرام ریشو قسمت ۹ :

– برنامت چیه؟
– برنامه چی؟
– برنامه این کارات؟ رفتی آخوند شی که چی بشه؟
– الآن چند روزه دارم بش فکر می کنم اومدم آخوند شم فردا پس فردا دو تا سوال ازم پرسیدم بلد باشم جواب بدم
مکث پدرام
– میگم این دزدی های کوچیک دیگه به ما نمیاد نه؟
تعجب سعید
– فکر می کنی کی هستی مرتیکه؟ تازه آخوند شدی؟ هیچیم بلد نیستی؟ شانسی شانسی شدی آخونده ناحیه؟ می دونی اگه بگیرنت چی سرت میارن؟
– دزدی از بانک چطوره؟
– هاااااا؟
– دزدی
– همینجوریشم میشه دزدی کرد
– میشه ولی زود گیر میوفتیم باید جوری باشه هیشکی نفهمه
– یه چیزی اومد تو ذهنم
– چی؟
– می تونیم ماده ی خواب آور تو شربت بریزیم بهشون بدیم
– مردم زیاد اونجاهان نمیشه
– میشه آخر وقتا کسی نیست اگه شربت بهشون بدیم همه خوابشون می بره اونوقت میشه دزدید
– خودتم می خوری؟
– نه دیگه نمی خورم
– باید بخوری اگه نخوری همه می فهمن کار تو بوده تابلو میشی
– اووووه درسته باید بخورم
– نقشت چیه؟
– بزار چند روز فکر کنم
.
.
– نقشه اینه ما صبر می کنیم تا موقع ولادت امامی برسه اون موقع میریم بانک آخر وقتم میریم همه از این شربتا می خورن می خوابن اون موقع تو و چند تا از بچه ها میاین و……..
– شاید بانک قبول نکنه شربت بدی بهشون؟ اون موقع چیکار می کنی؟
– مگه من آخوند ناحیه نیستم؟
– اگه همه خواب برن بهت شک می کنن می گیرنت
– وایستا یه لحظه..آها چند دیگ پر از شربت درست می کنیم تو یکی از دیگا ماده رو می ریزم تو بقیه نمی ریزیم بعد به کارمندای بانک از اون دیگ خواب آور میدیم خودمم از اون می خورم به بقیه مردم هم قاطی پاتی میدیم
– پس باید جوری بدیم که کارمندا تا موقعی که تو بانک هستن خوابشون ببره
– دقیقا
– خیلیم عالیییی ووووی چقد پول گیرمون میاد هیشکی هم نمی فهمه ای خدااااا
پدرام دستاشو به هم می ماله
– خبببب اولین کار اینه تقویم رو نگاه کنم


پدرام ریشو قسمت ۱۰ (آخر) :

– پیداش کردم
– چیو؟
– نزدیک ترین ولادت اماما
– کی هست؟
– یک هفته دیگه
– عالیه
– برو دو تا از بچه ها رو جمع کن ببین هیشکی دیگه نباید بفهمه فقط خودمون چهار تا هر چی گیرمون اومد به چهار تقسیم می کنیم
– باشه
.
.
یک هفته بعد
پدرام شربت های خواب آور رو به هیچکدوم از نیروهاش نمیده و خودشم بعد از کارمندا می خوره تا بعد از اونا خوابش ببره اون می خواد مطمئن بشه بچه ها کارشونو درست انجام میدن
– برادر اول از همه به کارمندا شربت بده
– چشم
– قاسم فقط از اون دیگ نده از همه دیگا بده
– حاج آقا بزار این دیگ تموم بشه بعد از دیگ های دیگه میدم
– میگم نکن این کار قاطی پاتی بده
– چشم
– محمد بیا حواست باشه اگه کسی گیرش نیومده بهش بدی
– آقا به هر کسی هر چند تا می خواد بدید زیاده
– علی من باید به یکی از بچه ها زنگ بزنم حواست باشه کسی پشت میز نیاد
– سلام سعید همه چی اوکیه؟
– سلام آره
– چشم از ما بر ندارین می فهمی که؟
– اونقدم خنگ نیستم
– می دونم
اونا جوری برنامه ریزی کردن که یک ساعت و نیم مونده به تعطیلی بانک شربت بدن کارمندا یه ساعت بعدش خوابشون ببره و در عرض چند دقیقه سریع کارشونو انجام بدن این نیم ساعت اضافی محض این گذاشتن که اگه یه کارمندی دیرتر خوابش برد مشکلی نباشه سعید و اون دو نفر دیگه چششون به همه کارمنداست تا موقعی که همه خوابشون برد برن داخل
– خب همه خوابشون برده سریع برید داخل زود زود
– سعید کلید گاوصندوقا پیش کیه؟
– خودم میرم تو کارش دست اون یارو خزانه دارست شما هر چی پول جلو کارمنداست جمع کنید سریع باشید
– پولاشون کمه
– سریع بردار حرف نزن
– مردم دارن جلو در وایمیستن پدرام و چند نفر دیگه خوابیدن
– میگم سریع جمش کن تا کسی نیومده
– باشه باشه
– برداشتید؟
– آره
– آره
– بریم زود باشید
چشمک سعید به پدرام
.
.
سعید و اسماعیل و سام پول ها رو برداشتن و رفتن پدرام هم بعد از اینکه کلی ازش بازجویی کردن با وساطت بسیج و ترس از اینکه آبروشون بره آزادش کردن ولی دیگه تو ناحیه راهش ندادن اونم بعدش رفت از حوزه هم انصراف داد. اونا دو ملیارد تومن پول رو از بانک دزدیدن هر کدومشون پونصد ملیون تومن گیرشون اومد
– پدرام خودتی؟
– خودمم مادر
– چه لباسای خوشکلی اینا رو از کجا آوردی از کی دزدیدی؟
– منو دزدی؟؟؟؟ پدرامت بزرگ شده مادر
– تو گفتی دیگه خلاف نمی کنی پس اینا رو از کجا آوردی؟
– مادر بیا یه چیزی بهت میگم آخوند بودن هم خوبه هم بد خوبیش به اینه می تونی مردم رو ببری بهشت خودتم میری کنارشون بدیش اینه مردمو می بری جهنم ولی خودتو می برنت ته جهنم منم آخوند شدم کسی رو بهشت و جهنم نبردم فقط خودمو از این جهنمی که هستم نجات دادم همین

مطالب مرتبط با این نوشته:

.

برای ارسال دیدگاه:

1- دیدگاه را خود را بنویسید البته شامل مطالب توهین آمیز و ... نباشد.

2- نام خود را بنویسید.

3- نوشتن ایمیل الزامی می باشد اگر ندارید از این ایمیل استفاده کنید: a@b.com

4- نوشتن سایت الزامی نمی باشد می توانید آن را رها کنید و در آخر بر روی "فرستادن دیدگاه" کلیک کنید.

.

 

۸ دیدگاه

  • ابوطالب

    سلام
    خسته نباشی اقا سجاد خیلی جالب بود به امید موفیقت های اینده شما بزرگوار و تمامی دیده بانیهای عزیز

  • سلام سجاد عزیز
    از جسارتت خوشم آمد گرچه جاهایی نیاز به تجدید نظر دارد مثل سگ تو روح بسیجی و….جاهایی هم غلط املایی داشت مثلا : الفدونی یا به زبان لاتی تهرونی الفتونی که اشتباست و هلفدونی یعنی ه دوچشم نه الف و…
    اماهر داستانی برای شکل گیری اش از « ساختار» و « عناصری» تشکیل می شود که با تلاش و خلاقیت خالق اثر به صورت یک داستان ، نمود پیدا می کند و داستان نویس با کمک این عناصر به آفرینش داستان می پردازد. عناصر تشکیل دهنده یک داستان کوتاه:
    نخست طرح است
    طرح در داستان را می شود این گونه تعریف کرد:
    نوعی قاب بندی و نقش مایه ای که دربرگیرنده ی وقایع و رویدادهایی است قانون علت و معلولی در آن مستتر می باشد. طرح، چارچوب داستان را شکل می دهد .
    . یعنی منطق هر داستانی بر ترتیب علت و معلول حوادث و وقایع است.
    بعد موضوع
    موضوع- سوژه- داستان،
    موضوع مناسب برای تبدیل شدن نثر به داستان، اگر هیچ خصوصیت بارزی نداشته باشد، حداقل باید دارای نکته ای باشد که آن را از موضوع های معمولی و تکراری متمایز کند.
    به نقل از بزرگی: در داستان کوتاه، موضوع به لحاظ ساختاری مانند پیکری است که اندام های داستان به آن مربوط اند و رویدادهای داستان مستقیم یا غیرمستقیم باید به نحوی به آن مربوط باشند. موضوع در حقیقت بذر اولیه ای است که در زمین ذهن داستان نویس کاشته می شود، و داستان براساس همین بذر اولیـه است که رشد می کند و شکل می گیرد . و موضوع ” کل فضای داستان” را دربر می گیرد. بدون آن که نظر نویسنده را در مورد آن مسأله خاص مطرح کند.
    بحث بعدی درون مایه است و یا همان مضمون

    جوزف شبیلی، درون مایه را چنین تعریف کرده است: « درون مایه عبارت است از موضوع مقاله- داستان- عمل یا حرکت اساسی – زیربنایی- یا موضوع کلی که داستان تصویری از آن است.»« فکر اصلی هر داستانی را درون مایه آن داستان می گویند. درون مایه هر داستان ” نکته ی مهمی را درباره ی انسان و زندگی او” بیان می کند.»
    موضوع بعد شخصیت و شخصیت پردازی است
    عبداالحسین بقال لاله در کتاب « تبیین جایگاه داستان در ادبیات نمایشی» برای تعریف شخصیت» چنین می نویسد:
    « شخصیت، سازمان پویایی- زنده- جنبه های ادراکی، انفعالی، ارادی و بدنی- شکل بدن و اعمال حیاتی بدن- فرد آدمی است.»
    « منظور از شخصیت، افراد و اشخاص و یا قهرمانان داستان اند که به خاطر اهمیتی که در ساختار و آفرینش داستان دارند از ارزش هنری فراوانی برخوردار می باشند به طوری که هر یک از افراد و اشخاص داستانی شبه شخصی است تقلید شده از اجتماع که بینش جهانی نویسنده بدان فردیت و تشخص می بخشد.»« در ادبیات، شخصیت، فرد ساخته شده ای است که مانند اشخاص حقیقی از ویژگی هایی برخوردار است و با این ویژگی ها در داستان و نمایش ظاهر می شود.»
    « یک داستان نویس برای آن که شخصیت های داستانش را خوب به خواننده بشناساند، باید او را نسبت به خصوصیات ظاهری و اخلاقی شخصیت های داستانش- تا حدی که به کار داستان می آید- آگاه سازد. این عمل را شخصیت پردازی می گویند.»
    « خلق شخصیت های داستان که نویسنده هر یک را با خصوصیات اخلاقی و روحی معینی در دنیای داستان و نمایش نامه می آفریند شخصیت پردازی می گویند و انگیزه ی رفتار و گفتار اشخاص ساخته شده همه از خصوصیات خلقی و روانی آن ها مایه می گیرد.»
    “به طورکلی هر نویسنده ای در شخصیت پردازی، باید همیشه با شخصیت های داستانش باشد و با آن ها زندگی کند و به آن ها انس و علاقه داشته باشد و احساس ها، خاطره ها، خوبی ها، بدی ها، زشتی ها، زیبایی ها و تـداعی ها ذهنی را از زبان شخصیت های داستانی بیان کند. یعنی داستان خود را به کمک شخصیت های داستانی در قالب رفتار و گفتارهایشان پیش ببرد.درفصل شخصیت و شخصیت پردازی درباره ی شخصیت و اهمیت آن در ادبیات داستانی بحث کلی تر خواهد شد.”
    موفق باشید

  • ابوطالب و آقای راشد انصاری عزیز ممنون از شما
    آقای انصاری راهنمایی های شما رو خوندم خیلی خوب بود حتما در داستان های بعدی نکات بیان شده رو رعایت می کنم
    بنده اصلا از نقد کردن ناراحت نمیشم و اعتقاد دارم کسانی که نقد می کنن لطف بسیاری در حقم می کنن
    موفق و پیروز باشید

  • محمد

    سلام
    داستانو کامل خوندم جالب بود

  • حجت

    عالی بود عالللللللللی

  • از دل دیدهبان

    داستان بدنبود اصلاح زیادی نیازداره،لحنش کاملا عامیانه هست وعناصرداستان توش رعایت نشده.به امید پیشرفت روزافزون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *