زنده یاد حاجی هاشم شرح حال خود را از دوران کودکی این گونه ساده و بی تکلف برای مان تعریف می کند :
این جانب هاشم روشن روان شهرت قبلی تافته جگر فرزند حسین ، در سال ۱۳۱۰ هجری شمسی در روستای دیده بان از توابع بلوک صحرای باغ به دنیا آمدم . البته تولد حقیقی بنده سال ۱۳۴۵ هجری قمری می باشد .
در هفت سالگی یعنی سال ۱۳۵۱ هجری قمری در زادگاهم به مکتب رفتم و استادم ملا علی اکبر بود که با ایشان یک سال درس خواندم . بعد ایشان به بیرم رفتند و بچه ها بی ملا ماندند ، چون فصل رسیدن خرما رسید مردم از ده کوچ کردند و رفتند در نخلستان فداغ ، در آنجا نابینایی به نام زایر مراد بود که از ظلم خوانین گراش در چشمانش میل داغ کشیده بودن و چند طفل خردسال داشت .
سه ماه که جماعت در مُخدان بودند ، من هم نزد ایشان به درسم ادامه دادم . وقتی که نخل هایشان را بریدند و رفتند به فداغ ، باز هم من بدون معلم ماندم . ولی با کوشش مادرم مرا به عمادده بردند ، خانه عموهایم خواجه عباس و خواجه رضا ، مدت سه ماه نزد مرحوم ملامحمد رضا درس خواندم .
دوازده سالم بود که برای کسب معاش عازم کشور قطر گردیدم با پای پیاده . مدت یک ماه با جهاز بادبانی طول کشید تا وارد قطر شدیم . یکسال و نیم در قطر ماندم ، چیز قابل ملاحظه ای عایدم نشد . برگشتم به محل ، شش ماه در زادگاهم ماندم ، دیدم زندگی به سختی می گذرد و چاره ای نیست که دوباره ترک وطن نماییم .
پس از آن با مرحوم استاد عبدالرسول نجار و چندین نفر دیگر که جمعاً شش نفر بودیم با پای پیاده و توشه بر دوش عازم آبادان شدیم ، رفتیم تا رسیدیم به بندر دیر و از آنجا با یک لنج بادی به سوی آبادان حرکت کردیم . در آبادان کاری گیرمان نیامد ، رفتیم خرمشهر ، اواخر جنگ جهانی دوم بود . در یک شرکت نفت انگلیسی ثبت نام کردم ، چون سنم قانونی نبود ، یعنی هنوز پانزده سال نداشتم ، از روی شناسنامه پسر دختر عمه ام به نام سلیمان انصاری اسم نوشتم .
چون سوادم کم بود قلمی را که در جیب داشتم مخفی کردم ! از آنجایی که خدا می خواست شناسنامه سلیمان آب گرفته بود و خوانا نبود . سلیمان فرزند شیخ غلام بود ولی پنج غلام خوانده می شد . بنده گفتم : خیر آقا . شیخ غلام است . گفت مگر سواد داری ؟ گفتم کمی ! گفت : از روی شناسنامه ات بخوان و بنده شناسنامه ام را گرفتم و خواندم . آن پدر بیامرز هم نوشته بود باسواد .
خلاصه پس از معاینه ، قبول در آمدم و مشغول کار شدم ، پس از شانزده روز مزد هرکسی را اعلام کردند ، مزد من ۲۵ ریال بود و مزد مابقی رفقا ۱۷ ریال که با اضافه ی فوق العاده ای که مرسوم بود من ۵۲ ریال و مزد مابقی ۳۴ ریال سر برج حساب می شد و بدون تاخیر در پاکت سر بسته تحویل می دادند .
مدت یکسال و نیم در آن شرکت کار کردم و اکنون زمان آن رسیده بود که سلیمان انصاری به سربازی برود . می گفتند اسمش در آمده و از آنجایی که من یگانه فرزند خانواده ام بودم به پدر و مادرم خیلی سخت می گذشت اگر به سربازی می رفتم ،عطای شرکت را به لقایش بخشیدم و به زادگاهم برگشتم .
یکسال گذشت و به قطر رفتم و در شرکت نفت آنجا هم که دست انگلیسی ها بود مشغول به کار شدم . سال ۱۹۴۴ میلادی بود ، پس از مراجعت به ایران ازدواج کردم . این دفعه برای امرار معاش به کویت رفتم و یکسال و نیم ماندم و برگشتم . خلاصه این رفت و آمدها به کشورهای حوزه خلیج فارس ادامه داشت و برای کسب حلال ، کارهای صعب و سخت و دشواری انجام می دادم و آن هم در گرمای طاقت فرسای خلیج فارس ، خستگی هم نمی شناختم .
حرفه های مختلفی را آزمودم ، از نجاری گرفته تا آرماتوربندی و بتون ریزی و حدادی و … پس از سال ها رنج و زحمت در بلاد غربت ؛ سرانجام تصمیم گرفتم در زادگاهم بمانم و یک کارگاه نجاری راه اندازی کنم و در کنار خانوادم ماندم و دیگر به دیار غربت نرفتم و به کار نجاری ادامه دادم تا به امروز که دیگر باز نشسته ام .
به میمون دژ و قلعه ی دیــده بان
خداوند همه بزرگان و رفتگان را مشمول رحمتش قرار دهد
آخی پدربزرگم خدا بیامرزتش .کاشکی زنده بود چقدر دلم برای خونه ای که کلی باهاش خاطره دارم تنگ شده ….ای روزگار