نوشته ای خواندنی با عنوان : گذر عمر

 

سخن نویسنده این نوشته: دیده بان سرشار از سوژه های محلی است که می توان آن را به نثری روان تبدیل کرد. این نوشته را می توانم نثری بی نظم یا شعری سیاه نه مدرن بنامم. راستی تازه قلم خریده ام !

به نام خدای دیده بان

چشمانم را می بندم و به فکر فرویی شدید

دیده بان یک ساعت مانده به آفتاب سرخی

پیرمردِ جوان دلی با چشمانی همیشه بسته – سه پا و صدها حس دیگر بیشتر از من ، آنجا نشسته

به زمین نگریسته و انگار دارد با او حرف می زند. نمی دانم به چه فکر می کند …

ولی انگار در اندیشه اذان است تا به نماز بایستد که به وفور برای همه می خواند. شاید به فکر جوانی ، که سوپر منی بوده است. خدا می داند شاید به فکر …

طرف دیگر پیرزنِ جوانی را می بینم. چست و چابک

در باغچه کوچکی که سبزی دارد و تنباکو انگار باغ گل ها در نصف جهان – دلش خوش است و جان

کار هر روزش هست. مردش هم در نزدیکی او با شرکای خاطرات کوه و کمرش ، نظاره گر رفت و آمد چون در گلوگاست.

آن طرف در مدرسه ای متروکه بازی می کنند فوتبال شاید والیبال اما نه به تعداد بازیکنان یک تیم حتی

بسیار دوستانه با گل های بی مفهوم و بی ارزش کمتر از عمر گل

بعضی آنقدر خسته اند که نای ندارند اما انگار مجبورند شاید دلشان می سوزد اگر نباشند بازی جریان ندارد.

اینجا مدرسه دارد کلاس زیاد دارد اما دبستانش ۵ در ۱ – راهنمایی ۰ دبیرستان ۰

راهی دراز تا اطراف هر روز تا چیز یاد بگیرند اما آخرش پسر کار و دختر منزل

عمر را می گذرانند …

بویی آمد – صنعت – سد و دولومیت

شهریار و هوشنگ بدجور ما را ترسانیده اند نه که شود …

عباس – علی و حسن خیلی امید دارند نه که نشود …

هر چه خدا خواهد

نویسنده: خود را معرفی نکرده است

.

برای ارسال دیدگاه:

1- دیدگاه را خود را بنویسید البته شامل مطالب توهین آمیز و ... نباشد.

2- نام خود را بنویسید.

3- نوشتن ایمیل الزامی می باشد اگر ندارید از این ایمیل استفاده کنید: a@b.com

4- نوشتن سایت الزامی نمی باشد می توانید آن را رها کنید و در آخر بر روی "فرستادن دیدگاه" کلیک کنید.

.

 

۶ دیدگاه

  • اعتمادی فر

    جوون خودت رو مسخره کردی یا مردم دیده بان ؟  توی بندر یا جای دیگه زندگی میکنی و عیش و نوش دارید  حالا یه دل نوشته و چیزهای دیگه از شما 

    شدیم مسخره شما  ….  برادر تو که اشعار رو دوست داری چه میشه یه خورده به فکر روستات باشی؟   اول همبستگی و همدلی رو یاد بگیرید بعد هر چی دلتون میخواهد بنوسید

  • قاضي

    ههههههه واقعا فقط باید تاسف خورد و دیگر هیچ، حداقل خدا را شکر دولومیت باعث شده همه را شاعر،دلسوز و غمخوار مردم ده کند.

  • ابوطالب

    خسته نباشی نویسنده عزیز عالی بود با مفهوم بود

  • نیما

    خیلی خیلی عالی بود واقعا دمت گرم قشنگ بود .انشاالله جوونای باغیرت دیده بان کاری میکنن آرزو به گور ببرن بخوان کوههای روستامونو از بین ببرن .

  • قاضی

    نیما جان شما که با غیرتی لطفا زودتر به گور بردن این آرزو را نشان بده.
    با تشکر قاضی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *